مفهوم حقیقی بودن

عشق از معدود واژه های پاک است که در آن ((غل و غش )) معامله گرانه و کاسبکارانه

نمی یابیم و آنهائی که شهامت عشق را دارند در آن صادق و با ثبات خواهند بود .

عشق شوق بی نهایت درون پاک انسانها برای یکی شدن با ((هستی )) حیات بخش است

و کسی در آن بازنده نیست در کنه (( عشق )) پیامی بسیار زیبا نهفته است ، بودن و

زیستن با مردم و عاشقانه ، جاودانه شدن و جاودانه ماندن است .

زیستن در تنهائی و بریدن از هستی نیست ، این یک انتخاب همیشگی در فراسوی انسان

است که یا تنها باشی در حالی که درمیان جمعی ، یا احساس بودن در جریان کلیت هستی

و تداوم یافتن در آن . این باور عمیق در وجود انسان نهادینه شده است که سبب (( الهی ))

شدن انسان می گردد عشق و اخلاق  از ایمان نشاءت میگیرد و در حکم اکسیری است که با

آن می تواند بینش مادی از جهان را به بینش معنوی و حقیقی آن مبدل ساخت .  وجود

انسان هر چه بیشتر با عشق عجین و آغشته می گردد احساس لطیف تر ، سبزتر و زیباتر

پیدا خواهد کرد و باورمان است که در این نگاه ، یکی بودن با هستی ، همه چیز و همه

جا زیباست .

عشق ماهیت حقیقی و طبیعی انسانهائی است که خداوند آنها را آفریده و انسان عاشق در

حقیقت همچون ابزاری در دست اراده خداوند خواهد بود که به مفهوم مطلق آن ، قدرت و

انرژی و توان هستی از خداست و هیچ انسانی بدون او نمی تواند موجودیتی کامل با همه

مفهوم (( بودن )) داشته باشد و عشق تجلی قابل رویت ایمان به خداست و هیچ انسانی

در فضای (( تاریک )) و نامفهوم (( زندگی )) نبایستی قرار گیرد .

وجد ، شور و نشاط برای آنان خواهد بود که در (( روشنی )) جهان هستی حضور دارند

وعاشقانه و عارفانه نفس می کشند .   و این مفهوم حقیقی بودن است . 

  بهار مبارک

 

 نگرشی بر زندگی

   

      نگرشي بر زندگي

اگر در اندوه غرق شوید ، تمام توانائی خودتان را از دست خواهید داد .

 و بالعکس آن ، می توانید به یک انسان فوق العاده مبدل شوید و از چنین وضعیتی  لذت

ببرید ، زیرا انسان توانمند ، زیبائی های خاص خودش را به همراه دارد..... زندگی در کل

مطلوب و خوشایند است ، وقتی رسالت خویش را درک کرده باشیم متوجه خواهیم شد که

مهم ، ایفای نقش درهستی است . البته این به نگرش آدم بستگی دارد ، اندوه یا شادی یک

احساس است ، می تواند گذرا ، سطحی ویا پیوسته وعمیق باشد ، مهم تعبیر ما از زندگی

است . زندگی صاحب اصالت و محتوای خاص می باشد،این همان نگرشي است که ازآن

صحبت می کنیم ، نگرشی که ربطی به رخدادهای کوچک و بزرگ زندگی ما نباید داشته

باشد واساسا اگرانسان به الهی بودن خویش پی برده باشد آنقدراعتماد به نفس خواهد داشت

که رخدادی را جانانه بپذیرد وآن وقت ایمان ما به خدا و درک عمیق ما ازرسالت خویشتن

در هستی یگانه ، عوامل تعیین کننده درواکنش های روحی وحالات روانی ما خواهند بود 

انسان مومن با هر حادثه ي غمگینی ، متزلزل نمی شود ، استوار چون ستونی محکم در

برابر ناملایمات پیش بینی نشده زندگی می ایستد و با صبر ومتانت خویش راه درست را

دربرابر خویش باز می یابد .

 

انسان زنده به معنای حقیقی حضورش را در جهان هستی (( باعشق )) ورزیدن به کلیت

هستی می بیند وباعشق دربسترزنده ، پرشتاب و خروشان هستی جاری می سازد . برای

جاری شدن و رشد یافتن در رودخانه عشق نیازی نیست که انسان به تمامی مطلوب ها و

آرزوهایش رسیده باشد وهیچوقت وهیچ نوع دغدغه ای نداشته باشد بلکه این نوع نوسانات

عاطفی و چالش های پیش آمده نباید به کلیت موضوع ارتباطی داشته باشد .

انسان زنده برای اثبات زنده بودن عشق ، بایستی به معنای حقیقی ازصمیم قلب ((عشق ))

بورزد ، مگرکسی برای نفس کشیدن برای هوائی که تنفس می نماید شرط می تواند تعیین

نماید، که اگرمحتوایش این باشد ، و آن چیز را نداشته باشد آنوقت نفس می کشم ، خیر 

روند نفس کشیدن جزء لاینفک حیات جسمی وانبساط روحی است در فضاهائی که گاه بر

حسب موقعیت وضرورت نفس می کشیم ،آلودگی محیطی و زیستی هم وجود دارد، اما

مهم نفس کشیدن است که بایستی ادامه داد ومهم زندگی کردن است که باید با عشق،

علاقه، نشاط وامید ادامه داد، آنچه که پیش می آید، نبایستی هیچ نوع تزلزل وسستی در

روند زندگی مان ایجاد نماید، انسان کامل وبالغ تمامی لحظات زندگی را مملواز وجد

وسرورلمس می کند، او درپی کمال مطلوب ودست یافتن به حقیقت هستی ،همیشه شاد

و پرجنب وجوش به رسالت الهی خویش می اندیشد وهمچنان استوار، محکم ، با ایمان

و با قلبی سرشارازجوشش عشق ، همگام با هستی گام برمی دارد پیروزی ورستگاری

او دراین مسیراست و جزاندیشیدن به مشیت الهی واطاعت محض ، اواندیشه ای ندارد.

 

 

 

 

 

 

 در خلوت درون

 

  نیایش ، برترین جلوه عشق است . نیایش با دعا خواندن تفاوت اساسی دارد دعا خواندن ازسر

  می جوشد ونیایش ازدل. آنها کلمات اند ونیایش سکوت محض .

  خدا، همه چیزرا می داند.  بنابراین ، به کلمات ما احتیاجی ندارد او پیش از آنکه ما بگوئیم

  شنیده است . نیایش محاوره نیست ، بلکه ارتباطی است در سکوت وخلوت .

  نباید چیزی گفت ، نباید چیزی خواست ، نباید چیزی طلب کرد، زیرا پیشاپیش همه چیز داده

  شده است .

  خدا پیش ازآنکه تواو را بخوانی ، تو را خوانده است . در آن خلوت درون ، جائی که کلمه ئی

  رد و بدل نمی شود، برای نخستین بار صدای نجوا گرخداوند را می شنوی . این صدا را

  فقط در آن سکوت وسکون عظیم میتوان شنید .این صدا فقط درقلب طنین می اندازد ، هنگامی

  که دل را از هیاهوی دلمشغولی ها خالی کردی ، نجوای او بگوش می رسد .

  در واقع ، این دل توست که با تو سخن می گوید . دل در این هنگام ، همچو نی بر لبان خداوند

  نشسته است و به آهنگ او مترنم است . حتی در این ساحت نیز پیام در قالب کلمات به گوش

  نمی رسد ، بلکه او بی کلام سخن می گوید .

  او، تو را با احساس سپاس و قدردانی ، سرشارمی سازد و تو را لبریزازحضورحقیقت در

  ساحت جانت می کند. او ، همه این کارها را بدون واسطه کلمات انجام می دهد . بدون کلمات

  وفقط در قلمرو احساس و تجربه

 زمینی بود ، اسمانی بود و خاکی

زمینی بود ، آسمانی بود ، خاکی بود و ابری .... و خداوند انسان را آفرید .

انسان آفریده شدازخاکی حقیر با ذاتی فقیر انسان های عروسکی ..... و خداوند

عروسک هایش را دوست داشت ...روزها گذشت و هر چه انسان ها

بزرگ تر می شدند انسانیت کوچک تر می شد آنها انسان بودند ولی آدم نبودند .

خداوند محبت را آفرید ولی آنها دل نداشتند تا محبت کنند آخر آنها عروسک بودند

وخداوندعروسک هایش را دوست داشت به همین دلیل به آنها خیلی محبت

می کرد اما آنها زبانی برای تقدیر و تشکر نداشتند شاید داشتند و نمی گفتند .

خداوند ، عروسک هایش را دوست داشت اوهرروزحرف های قشنگ و

عاشقانه درگوش عروسک هایش زمزمه میکرد،اما آنها گوشی برای شنیدن

نداشتند شاید داشتند ونمی شنیدند آخرآنهاعروسک بودند وخداوند

عروسک هایش را دوست داشت .

خداوند،هرروزعمیق ترین وپرشوق ترین نگاه ها رابه چشم های عروسک هایش

می ریخت اما آنها چشمی برای دیدن نداشتند ونمی دیدند ، آخرآنها عروسک

بودند وخداوند عروسک هایش را دوست داشت .

خداوند همیشه فضا را به دل انگیزترین عطرها معطر می ساخت ، اما عروسک ها

برای بوکشیدن بینی نداشتند شاید دا شتند و حس نمی کردند ، آخر آنها عروسک بودند

و خداوند  عروسک هایش را دوست داست .

خداوند، زیباترین وبهترین ها را به عروسک هایش هدیه میداد،اما عروسک ها دستی

برای گرفتن نداشتند شاید داشتند ونمی گرفتند،آخرآنها عروسک بودند و خداوند

عروسک هایش  را دوست داشت ...............              

الهی!

باران دیدگا نمان میل تو را دارند، تا در سایه سار لطف واحسان تو ما را به آرامش

جاودانه برسانند . چه زیباست با آسمان آبی رحمت تو همراز شدن و روئیدن را

دوباره آغاز کردن . آنگاه که میل پرواز سراسر وجودمان را لبریز میکند و ما

به امید بخشش تو، پنجره دل می گشاییم.

 

  الهی!

  با بارانی ترین نگاهم به درگاه ملکوتی تو پناه می جویم و نامهای

  مقدس تو را با ذره ذره وجودم تکرار می کنم.

       یا نور، یا نور النور، یا منور النور، یا نور کل نور ...

  وعاشقانه تو را می خوانم و امید دارم که مرا بی اجابت نخواهی

  گذاشت  .

ما همسایه خدا بودیم

شاید مرا دیگر نشناسی ، شاید مرا به یاد نیاوری ، اما من تورا خوب می شناسم . ما  همسایه ی

شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا .

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه ی آسمان را

دنبالت می گشتم ، تو می خندیدی و من پشت خند ه ها پیدایت میکردم .

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود نور

ازلای انگشت های نازکت می چکید . راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان

می ماند .

یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان ، تو گلی بهشتی به سمتش

پرت می کردی و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط میگفت : همین که

پایتان به زمین برسد ، میدانم چطور از را ه به درتان کنم .

تو ، شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح

از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی .

اما همیشه خواب زمین را می دیدی . آرزوئی رویا های تو را قلقلک می داد. دلت

می خواست به دنیا بیائی و همیشه این را به خدا می گفتی و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا

به دنیایت آورد من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ، ما به دنیا آمدیم و همه چیز

 تمام شد .

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تورا ، ما دیگر نه  همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا ،

ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ..................

دوست من ، همبازی بهشتی ام نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده ، هنوز آخرین جمله

 خدا توی گوشم زنگ می زند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ، اگر گم شدی

از این راه بیا . بلند شو ، از دلت شروع کن .

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم .

عاشق تنها

 

 عاشق تنها

 

 هر کسی گمشده ای دارد ، و خدا گمشده ای داشت . هر کس دو تاست ، و خدا یکی بود.

و یکی چگونه می توانست باشد ؟ هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت . عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که

آن را ببیند . خوبی ها همواره نگران ، که آن را بفهمند . و زیبایی همواره تشنه ی دلی است

که به او عشق ورزد. و قدرت نیازمند ، کسی است که در برابرش رام گردد . و غرور در

جستجوی غروری است که آن را بشکند . و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر اقتدار و

مغرور،اما کسی نداشت . و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند . زمین را گسترد

و آسمان ها را برکشید . کوه ها برخاستند و رودها سرازیر شدند و دریا ها آغوش گشودند 

 وطوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت .

                      و باران ها و باران ها و باران ها .

" در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود ."  و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟  و خدا بود و با او عدم بود و عدم گوش نداشت .

حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .

و حرف هایی هست برای نگفتن ، حرف هایی که هرگز سربه ابتذال گفتن فرود نمی آورند .

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد .

حرف های بی قرار و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی تاب آتشند .

کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند .  اینان در جستجوی مخاطب خویشند .

اگر یافتند آرام می گیرند و اگر نیافتند ، روح را از درون به آتش می کشند .

و خدا برای نگفتن ، حرف های بسیار داشت .   درونش از آنها سر شار بود .

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟  و خدا بود و عدم .

جز خدا هیچ نبود . در نبودن ، نتوانستن بود .

با نبودن نتوان بودن  .   و خدا تنها بود .

هر کس گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت .

 

زندگی و زنده بودن انسان ..............

 

 

 

  زندگی و زنده بودن انسان زمانی به تعالی می رسد که عشق در

وجودش شعله ور گردد و به چشمه جوشان ((مهر )) تبدیل گردد :

 

 زندگی مانند یک تابلوی سپید است ، طرح خداوند را در آن بکشید و عاشقانه خطوط آن را

ترسیم نمائید . آگاه شدن من و تو از این حقیقت هستی پایه و اساس زندگی آگاهانه و عاشقانه 

است . عصاره زندگی تو ((عشق )) خواهد بود ، شیرین و گوارا ،هر روز جرعه ای از آن

را بنوش . انسان برای اینکه  به دیگران عشق بورزد باید بیاموزد که چگونه خودش را قبول

کند و به موجودیت خویش عشق بورزد . رابطه ها ساده است ، شخصی که هنوز نمی داند

چگونه با خودش باید کناربیاید هرگز رفتار شایسته ای با جهان خارج نخواهد داشت ا و به

انسان هائی که در کنارش هستند نمی تواند مهر بورزد . اولین گام برای رهایی از این امر 

رجعت به واقعیت درونی ما خواهد بود . درک حقیقی از خود انسان و از درون او آغاز

می گردد تا به جوشش انرژی و منبع محبت دسترسی پیدا نماید و آن وقت می تواند تحولی

شگرف در دادو ستد های اجتماعی اش ایجاد نماید . او متاع محبت را عرضه خواهد نمود

 و عشق که عصاره واقعی زندگی است .  وقتی به درون خودمان رجعت کنیم به گوهر

هستی دست یافته ایم و این اوج بیداری انسان و آگاهی محض او از فلسفه ((بودن )) خواهد

بود و این یعنی دست یازیدن به کل انرژی ذخیره شده در هستی و حالا ((قلب ))  یک حس

لطیف عاطفی انسان به حرکت در می آید و نه با ذهن که یک مکانیسم منفعت طلب است ، هر

آنچه که انسان امروزی را از آرامش دور کرده است همین گرایش ذهن اوست که با ذهنیات

پیش می رود و سنگینی کار او را ((قلب )) بی گناهش تحمل می نماید.

 انسان قلب گرا با نگاه عاشقانه در جست و جوی تقسیم انرژی است و از طریق مطلوب به

 سکوت محض می رسد و این تجلی یک انسان پر احساس است که با خلاقیت های خود

شکوه و عظمت وجود خویش را هر لحظه به جشن و سرور مبدل می سازد.

 زندگی و زنده بودن انسان زمانی به تعالی می رسد که عشق در وجودش شعله ور گردد و به

 چشمه جوشان مهر تبدیل شود .  راهی را که برگزیده است هوشیاری و آگاهی کامل در پی

 دارد و شکوفائی حقیقی  او را به وجد و سرور می رساند .

 رضایت و خشنودی محض همواره در چهره گشاده انسان های عاشق مشهود است . شادی و

 سرور ، آزادی محض ذهن را در پی دارد . وقتی طعم سرور را چشیده باشی آن وقت طعم

 شیرین آزادشدن ذهن را خواهیم چشید.

 بزرگترین تاسف در باره انسان امروزی گیرافتادن دست و پای او درقید وبندهای ذهن است 

 که اجازه نمی دهد که او ماورا  را ببیند ، رشد و تعالی انسانی در آزادی محض از ذهنیات

 است . وجد و سرور مطلق که آرامش قلبی انسان تجلی آن است بازتاب سفر به ماورای انسان

 امروزی است . خشنودی حقیقی در گرو همین تحول اساسی در ((بودن )) خواهد بود .

 چگونه بودن و چگونه زیستن .........  ترجمان تنش های روانی ما یعنی ناخشنودی ما

 جست و جوی  (( ماهیت حقیقی )) و روشن شدن آتش عشق در دل ما  ، والاترین تجربه

 انسان خواهد بود  . عشق پدیده ای چند بعدی است که می تواند انسان را در پهنه گسترده

 آسمان به پرواز در بیاورد. منشاء عشق ماواری انسان است ووقتی به درون خویش متمرکز

 شدیم در وجودمان جاری می شود .

 آری قدرت ما از خداست و زندگی از آن اوست و اوست که خون در رگ های ما جاری 

 ساخته و قلب ما را به تپش واداشته است .

 عاشق خدا که باشی عاشق حقیقت جاری در جهان هستی او خواهی شد.     

 

وقتی دلت با یاد خدا مصفا شد...........

 

   وقتی دلت با یاد خدا مصفا شد ،

آنگاه حقیقت هستی را در خواهی یافت و آرامشی شگرف وجودت را

فرا می گیرد .......               

 

  قلب انسان به مانند یک صفحه سفید در مقابل ما قرار دارد  می توانیم  محتوای آن را مانند

یک تابلوی نقاشی بسیار زیبا ترسیم کنیم . می توانیم آن را چند بعدی تجسم کنیم .... زندگی

آنچنان می شود که شما درافکارتان ساخته ای ... زندگی زیبا خواهد شد اگراندیشه های

زیبا درذهن تو خلق گردد ... مثبت اندیشی ، قصه عاشقانه ی هستی ، تنفس فرح بخش ،

 حس مهربانه ، فضا را آنچنان رویائی می کند که شیرینی لحظه لحظه زندگی را حس

می کنی .... با یک تنفس ، اکسیژن مفرح و سبک را به درون ریه ها می کشی و به آرامی

آن را بیرون می دهی ، آرامش پیدا میکنی ... تمام وجودت سرشار از انرژی می گردد ...

باورکنید که هیچ لذتی به اندازه زیبا اندیشیدن نیست و این فقط از یک انسان که ایمان

راسخ به وحدت هستی دارد ، امکان پذیرخواهد بود . انسان اهل معرفت ، اندیشه های

زیبایش را به هستی هدیه می کند... درهر لحظه اززندگی ، اگر این چنین باشیم تمام وجود

ما اعم از روح وجسم هماهنگ کار می کند ... قلبتان عاشقانه خواهد تپید ، نگاهتان صادقانه

به جستجو می پردازد و حقیقتی را که در ذات هستی نهفته است ، درک خواهید نمود و

به یک آرامش خدا گونه دست خواهید یافت !

 چقدرزیباست که این چنین تحولی در هر انسانی در هر برهه از زندگی اش رخ بدهد !

  با صداقت ، اسیر نیرنگ زمانه نخواهیم شد .  نیایش با خدا خانه ای امن و راحت برای انسان

می سازد . وقتی دلت را به چنین مکان مصفائی مبدل ساختی ، آن وقت ((خدا)) در دلت ماٌوا

خواهد گرفت و تمام وجودت را ((عشق )) فرا می گیرد ... شما جزئی از هستی الهی می شوید

و هرگز از خدا بریده نخواهید شد !

اضطراب ما ناشی از بریدن از خداست ... مانمی توانیم از او جدا باشیم و یک حقیقت ژرف در

این ایده نهفته است که اگر دریابیم موفق  شده ایم . عصاره تمام زندگی در همین است هر چه

صادقانه با این حقیقت مواجه شویم از ورای تاریکی ها ی دل  به روشنایی ها سفر می کنیم و

حضورپررنگ تر و با شکوه تری در معنویت هستی خواهیم یافت . هنگامی که انسان به قصد

ازبین بردن فاصله ها با خدا عزم جزم می کند به آهنگ درونی خویش توجه و تمرکز نموده

است  و خلاف آن عمل کند،  بی تاب می گردد. اما هم سو و هم جهت که می شود ، نیرویی

ازوجودش جاری می شود که زندگی را زیباتر و زیباتر می نماید و از حضور عاشقانه اش

 لذت می برد و این چنین انسانی پیروز است ........               

 

کلیپهای عرفانی

 

بر روي عناوين زير كليك و سپس دانلود نماييد:

                                  خدایا تو را شکر می کنم

                                           الماسهای اشو

                                            my dear son 

                                      خوشبختی چیست

                   13 خط برای زندگی

                                              کلمات قصار

 

       عشق  - دوست داشتن

 

  عشق - دوست داشتن

 

 

 دوست داشتن از عشق برتر است ...


  عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی


  اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال ، عشق بیشتر از غریزه

 

  آب می خورد و هر چه از غریزه سرزند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع

 

  می کند و تا هر جا که یک روح ارتقاع دارد ، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.

  

  عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و

  

  حالات و مظا هر مشترکی است اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد

 

  واز روح رنگ می گیرد وچون روح ها، برخلاف غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و

 

  بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گفت که به شماره هر روحی، دوست

 

  داشتنی هست .  عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟

 

  یک « خود جوشی ذاتی » است و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی

 

  می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند وگاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه

 

  می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند پس از انفجار این صاعقه است

 

  که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از

 

  جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را

 

  نمی شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق ، که درد کوچکی نیست ، فراوان است .

 

  اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند

 

  و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید، و در حقیقت، در آغاز، دو روح

 

  خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند. و  پس از « آشنا شدن » است که

 

 « خودمانی » می شوند ، دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو

 

  دربایستی ها احساس خودمانی کنند و این حالت بقدری ظریف و فرّار است که بسادگی

                                                                                           

                                                                                                     

  بقیه در  ادامه مطلب

ادامه نوشته

  

 

 دنیا دیوارهای بلندی دارد

 

  دنیا دیوارهای بلندی دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند ، نمی شود

 

از دیوارها بالا رفت . نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید ، اما همیشه نسیمی از

 

آن طرف دیوار کنجکاوی آدم رو تحریک میکنه : کاش این دیوارها پنجره داشت و

 

کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد . شاید هم پنجره ای هست و من  نمی بینم

 

.شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد .

 

با این دیوارها چه می شود کرد ؟ می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و

 

می شود اصلاٌ فراموش  کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای را برداشت و

 

کند وکند . شاید دریچه ای ، شاید شکافی ، شاید روزنی .

 

همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم . حتی به قدر یک سر

 

سوزن ، برای رد شدن نور ، برای عبور عطر و نسیم ، برای .......

 

گاهی ساعت ها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم

 

اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنائی را آز آن طرف بشنوم . اما

 

هیچ وقت ، همه چیز ساکت نیست و همیشه خبری هست که صدای روشنائی را خط

 

خطی کند .

 

دیوارهای دنیا بلند است ، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . مثل بچه ی

 

بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد . به امید

 

آن که شاید در آن خانه باز شود . گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار .

 

من بارها و بارها جلو پریدن  و آزاد گشتنش رو گرفته بودم بارها دیده بودم برای پرواز 

 

به درودیوار قفس شیشه ای تن من زده بود ، اینقدرکه از تاب و توان می افتاد و با

 

حسرت ، فقط زیبائی و روشنائی حیاط همسایه رو تماشا می کرد و در تب و تاب

 

می سوخت . دیر زمانیست که دیگر این دل ، دل نیست دیگر جلو او را نمی توانم گرفت

 

عاشق شده است ، عاشق همسایه . 

 

دیگرتاب و توانم نیست ، در هجرم وسرگردان ، باتمنای دلم راهی شدم ،حالا دیگرهر

 

شب وهر روزدرتمنای وصال همسایه  بی قرارم ، با دلم همدست شده ام

 

 

  همه روزدلم را پرتاپ میکنم آن طرف دیوار، حیاط همسایه ، ودر می زنم

 

 در می زنم ، در می زنم و می گویم (( دلم افتاده توی حیاط شما ، می شود دلم را پس

 

بدهید ......))

 

کسی جوابم را نمی دهد ، کسی در را برایم باز نمی کند . اما همیشه ، دستی ، دلم را

 

می اندازد این طرف دیوار . همین . ومن این بازی را دوست دارم همین که دلم پرت

 

می شود این طرف دیوار ، همین که .....

 

من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم ، آنقدر دلم را پرت می کنم

 

تا خسته شوند ، تا دیگر دلم را پس ندهند . تا آن در را باز کنند و بگویند : بیا خودت

 

دلت را بردار و برو .  آن وقت که برای برداشتن دلم وارد حیاط همسایه شدم دیگر بر

 

نمی گردم ، بر نمی گردم  آنجا حیاط عشق و روشنائی ونور است حیاط همسایه من

 

خانه خداست . 

 

 من این بازی را ادامه میدهم تا  .......

 

 

 

                                        ((از عرفان نظر آهاری البته با کمی تغییر و پوزش از نویسنده محترم ))

 

 

  

  اسرار مرگ ومردن  

 

      اشو در موردمرگ ومردن چنین میگوید:  مردم از خود مرگ به اين دليل مي ترسند كه

    نمي توانند واقعاً تصور كنند كه براي آنان نيز رخ خواهد داد. آيا وقتي كه من از فکرمرگ  

    خودم احساس هيجان زياد مي كنم، خودم را گول مي زنم؟ چنين احساس مي كنم كه اگر

    براي آن واقعه آمادگي وجود داشته باشد،  اگر تاجاي ممكن در مورد آن آگاهي گردآوري

    شده باشد و در محيطي شعف آور و با دوستاني مهربان صورت گيرد، مرگ مي تواند

    اعجاب آورترين تجربه باشد؟ "

   خود مرگ وجود خارجي ندارد. آنچه كه واقعاً رخ مي دهد، تحول آگاهي است از يك شكل

   به شكلي ديگر، يا در نهايت و در غايت، از شكل به بي شكلي. تمام نكته در اين است كه آيا 

   شخص مي تواند آگاهانه بميرد و يا اينكه به روش متداول ،  در ناآگاهي مي ميرد. طبيعت  

  چنين مقرر ساخته كه پيش از مرگ، شخص كاملاً بيهوش شود، وارد كوما coma  شود، تا

   چيزي را نشناسد.

   اين فقط بزرگترين عمل جراحي ممكن است. اگر جراح بخواهد بخشي كوچك از بدن را 

   بردارد، بايد بيمار را بيهوش سازد، در غير اينصورت هرگونه امكاني هست كه درد چنان

   زياد باشد كه قابل تحمل نباشد. و در درد و رنج، عمل جراحي شايد موفقيت آميز نيز 

   نباشد .آنچه كه جراح ها انجام مي دهند، طبيعت هزاران سال است كه انجام داده است و

  عمل جراحي طبيعت بسيار عظيم تراست. تمام بدن را مي برد، نه تنها يك بخش از آن را، 

   طبيعت در هنگام مرگ، آگاهي را به يك شكل ديگر منتقل مي كند.

   فقط وقتي كه تقريباً به اشراق رسيده باشي ،  درست در مرز اشراق باشي ،  مي تواني

   هشيار بماني، زيرا تمام روند اشراق، آفرينش فاصله بين تو و بدنت است، بين تو و ذهنت.

   اگر آن فاصله كافي باشد، آنوقت مي تواني هشيار بماني و هرچيزي مي تواند براي بدن

   رخ بدهد ،  مي تواني آن را تماشا كني، گويي كه براي ديگري رخ مي دهد.

    آنگاه مرگ پديده اي واقعاً اعجاب آور و هيجان انگيز است، ولي نه قبل از آن. به عبارتي

    ديگر: براي زيبا مردن، فرد بايد زيبا زندگي كند. براي اينكه انسان در هيجان و سرور و 

    اعجاب بميرد، بايد زندگيش را براي شعف، هيجان و اعجاب آماده كند. مرگ فقط نقطه ي

    فراز است، نقطه ي اوج زندگيت است. مرگ مخالف با زندگي نيست،  زندگي را از بين

    نمي برد .براي همين است كه گفتم مرگ آنطور كه تصور مي شود، وجود خارجي ندارد.

    مرگ درواقع، به بدن فرصتي ديگر براي رشد مي دهد. و اگر به تمامي رشد كرده باشي،

    نيازي به فرصتي ديگر نيست، آنوقت وجود تو وارد وجود غايي مي شود. تو ديگر

    قطره اي كوچك و جدا نيستي، بلكه تمامي اقيانوس وجود هستي.

 

    بها گوان شری راجنیش( اشوه) کیست ؟

    اوشو مرشدی به اشراق رسیده است که با تمامی امکانات مشغول

    به کار است تا به انسانها کمک کند که از مرحله دشوار توسعه ی

    معرفت عبور کنند. 

 

 

مقصود از انسان بودن

       

  هرانساني با سرنوشتي مشخص به اين دنيا قدم مي گذارد ، او

وظيفه اي داردكه بايد ادا كند . پيامي كه بايد ابلاغ شود ، كاري كه بايد

             تكميل گردد ، تو تصادفاً اينجا نيستي ، بلكه به طور هدفمندي

اينجا هستي . درپس وجود تو منظوري نهفته است . كل هستي برآن است كاري را از

طريق تو به انجام برساند . خلاق باش . نگران نباش چه مي كني ، انسان كارهاي بسياري

را بايد انجام دهد اما هركاري مبتكرانه از روي شيفتگي واخلاص انجام بده ، آن گاه

كار تو عبادت مي شود.

 هرگز اشخاص را ابزار به حساب نياور ، آن ها به سهم خود مقصودهائي هستند . به آنها

به پيوند در عشق وبااحترام .

هرگز مالك آنها مشو وبرده آنها هرگز. به ايشان وابسته مشوومگذار افراد پيرامونت به

 

تو وابسته شوند. آن گاه كه به ديگران هيچ نيازي نداشتي ، توانائي پذيرفتن عشق را 

 

خواهی يافت . 

 

 

 من نیستم

 

 

  من نیستم تا بدانم کیستم ٬ می روم تا بدانم چیستم  

هیچم انگار پوچم ٬ انگار اصل می خواهم ٬ وصل میخواهم ٬ شاید

در این راه ٬ من شوم رسوا ٬ یا شوم پیدا ٬ شاید که این ره رود به

دنیا یا که کویری تشنه از فراق آب وتا قیمامت اسیردرچنگال شنها

یا زمینی یخ بسته ولرزان ازسرما یا که بی راهه ای تا ابد به

ناکجاها ٬ هیچ کس نمیداند ٬ هیچ کس نمی فهمد عاقبت من به کجا

رفتم ٬ شاید که رفتم من تا به نزدیک خدا بالا ٬ اما من ندیدم هرگز

هیچ عشقی را بدین حد ساده وشیوا ٬ آری اصل من این بود ٬ وصل

من این بود ٬ تا ابد من با خدا تنها.      

 

 

خداوند در واژه ها حاضر است


 لبخند

       خداوندا                                                   

 

  روزگاری است که در نور زیبایت ، به زندگی خویش ادامه می دهم روزگاری است که لبخند

 

  را به من بخشیده ای تا بواسطه آن غمها ازسینه ام بیرون روند و پراکنده گردند ، آنگونه که

 

  گفته بودی.

 

         خداوندا 

 

  هجوم سایه ها ، بارها و بارها میان من و تو خواستند جدایی بیافکنند ، اما قدرت تومانع

 

 گردید وقدرتم را افزون نمودی.

 

            خداوندا

 

  سکوت از خاموشی خویش استفاده کرد تا مرا فریب دهد و تو آمدی و در سکوتم جای گرفتی.

 

             

  خداوندا

 

  عاشقت شدم وراه بسویت نهادم آنچنان که راه خویش را فراموش  نمودم.

 

              خداوندا

 

  هجوم دوباره تاریکی مرا آزارمی دهد.هجوم بی رحمانه سایه ها ، باردیگر مرا آزاردادند

 

  ومن خشنود گشتم ٬ زیرا راهی که بسوی تو برگزیدم حقیقت بود و بدین سبب آزار دیدم.

 

  صبر می کنم ای خداوند٬ صبر می کنم واین شکنجه ها را با لبخندی که توبه من

 

  آموختی ، پاسخ می دهم.زیرا می دانم ٬ در راه عشق باید هزاران شکنجه را تحمل نمود

 

  تا به معشوق رسید با تو می مانم و عهد دوستی ام را با تو محکم تر می نمایم تا آنگاه

 

  که اراده ات برتمامی زمین بوقوع پیوندد و نور زندگی بخشت ، ما را آرامشی ابدی دهد.

 

                                                                            امین  

 

به قلبت نگاه کن

 

      شادی های شما همان غم های شماست که نقابش را برداشته است.

      و جامی که خنده هایتان از آن می جوشد همان است که ازاشک هایتان

      پر شده بود.هرچه غم عمیق تروجود شما را می کاود گنجایشی فراختر

     برای شادی خواهید داشت.

    آیا آن عود که آهنگش دل شما را می نوازد همان چوبی نیست که دلش را

     با تیغ تیز تهی کرده اند؟

     وقتی شاد و خرم هستی به اعماق قلبت نگاه کن تا ببینی که این قلب

    همان است که تو راغمگین کرده بود. وهنگامی که غم بر تو چیره شود

     بازدر قلبت نگاه کن تا براستی ببینی در فراق آنچه قلبت را ازشادی پر

     کرده بود گریه می کنی و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته

     است بیاد ار که آن دیگری  نیز در بستر تو به خواب رفته است.

                                                              (جبران خلیل جبران) 

 صاحبدل ابدی

 

                                            صاحبدل ابدی

دلش گرفته بود. دلش خیلی گرفته بود. اکنون را رها کرده بود و در غم دیروز دنبال معجزه ای

 برای فردا بود. دریافته بود که اگر به او نگاهی اندازد او نیز پرده از رخ کنار می زند و آنگاه

نوری می شود از انوار او. اما شرمی جانکاه قدرت هر کاری را از او سلب کرده بود.

 می ترسید، می ترسید که مبادا او نگاهی نکند. در زندان سخت و محکم ابلیس تنها و بی پناه

گرفتار شده بود. عشقه های نامهربانی از لابه لای میله های زندان سربرمی آوردند و جمع

نشین بزم مظلومیتش می شدند تا به گردش درآیند و چون زنجیری محکم دست و پایش را

ببندند و شیره جانش را ذره ذره به یغما برند تا به دل رسند و گوهر امید را به تاراج برند.

حاضر بود همه هستی اش را بدهد اما دل را از او نگیرند چون هنوز در هزار توی اعماق دلش

نور امیدی را می دید که همچون چراغی در تاریکی کویر سوسو می زد. لحظه ای آرام گرفت.

فکرش را متمرکز کرد. یادش افتاد از زمزمه های خلوت، آنجا که دریافته بود درد، بی، درمان

عشق، سوز و گدازی در بردارد عظیم٬  چرا که عشق نزد عاشق از جان بیشتر می ارزد. از

آن رو که طلب و سوز، درون مایه کمال عاشقی است بدین سبب است که بر وصال ترجیح دارد

چه آنکه در قرب و وصال بیم فراق است و بلا محک عشق راستین.

از خاطرش روزها و شب هایی عبور می کرد که با غفلت و طمع رحمت از دست داده بود.

ناگهان به یاد شانه های نحیفش افتاد که زیر بار این همه گناه خم شده بودند. دلش برای خودش

سوخت. این اولین بار بود که لحظه ای به خود، به تنهایی و غم فراق می اندیشید. اندکی بعد

فکر کرد چقدر دلش تنگ شده. برای خودش، خدا، امید.

سر بر زانو گذاشت و مونس همیشگی اش، اشک، به یاری اش شتافت.

 حراجی آغاز شده بود. اولین خریدار ابلیس بود. خنده کنان گفت: می خرم، اما مروارید نه.

مروارید به کار من نمی آید ٬ من دل می خرم. من نیز به او دل سپرده بودم اما او بر من ظلم

کرد. بهای دلم را هیچ دانست. اکنون تو هم مثل من هستی. او تو را دوست ندارد. او تو را

رها کرده. تو هم او را رها کن.

جملات ابلیس چون آواری بر سرش خراب شد. صدای گریه اش زندان سخت ابلیس را می

لرزاند. ابلیس دستپاچه شده بود به این طرف و آن طرف می رفت. دنبال راهی می گشت تا او

را آرام کند اما انگار فکرش به جایی نمی رسید. ناگهان آوایی آرام و مهربان گفت: 

(( چه کسی دریای مرا بیرون انداخته است همچنان که خاشاک از دریا به گوشه ای افتند؟

که بود که مروارید حراج می کرد؟ من خریدارم. من مروارید می خرم. مرواریدهایی که در

 صدف جان با گوهر عشق در گنجینه دل پرورش یافته .)) 

آوا را که شنید احساس کرد نوایی آشناست از یاری مهربان. سر از زانو برداشت. زنجیر

عشقه ها از دست و پایش شکسته بودند. میله های زندان گسسته بود. اطراف را نگریست،

ابلیس نبود. انگار از ازل هم نبود. او رفته بود. لحظه ای بعد همان نوای ملکوتی

گفت: (( چقدر دلم برایت تنگ شده بود. مدتهاست منتظرت هستم تا بیایی. منتظرت هستم تا

زندان خود ساخته ات را بشکنی و بیایی. تا معجزه ای را که می خواستی به تو هدیه کنم. مگر

نمی دانی که احوال عاشق را هم عاشق داند. اگر تو از منی یا من از تو ام، درآ در این دریا٬

 به دلت هجرت کن، هدیه را آنجا گذاشته ام . ))

نفس عمیقی کشید. چشمانش را بست. دستش را که روی قلبش گذاشت دید خدا برای همیشه 

 دردلش منزل گزیده، برای همیشه ...

 باران

 

 

  

باران تو را به فردا می خواند ٬  او نیز خوب می داند تو به فردا می نگری باران در

گوشت زمزمه می کند که آرام و بی صدا از شب بگذری . وبه فردا۰۰۰  او خوب میداند

که تو سکوت شب را نخواهی شکست . تو به فردا مینگری  باران تو را می خواند که

به رقص شعله های آتش بنگری و با او هم نوا بشوی  ، شعله نهان تو را از تو بهتر

 می داند٬ آواز باران تو را به فرداهای بعد می خواند  او می داند که تو جز به فردا

نمی نگری . با باران بخوان ٬ بخوان آواز باران را ٬ آواز زندگی را ٬ آوایی که هرگز

 در من و تو خاموش نخواهد شد . بخوان آواز بودن ٬ آواز زندگی ٬ راز جاودانگی را

                                              آواز باران را ۰۰۰۰۰

 راز هستی در پیام هستی بخش

  

           راز هستی در پيام هستی بخش       

 

 آن گاه که جانت تشنه ی یاد و علاقه ای فناناشدنی است دائم در شب و روز نام

 خدا را یاد کن و به کلی از غیر او علاقه ببُر                      (مزمل/ ۸ )

آن گاه که در پی یک نگهبان و وکیل برای خویشتن هستی؛ پروردگار را برای خود

وکیل و نگهبان اختیار کن                                               ( مزمل/ ۹ )

آن گاه که طعن و یاوه گویی عده ای آزارت می دهد؛ صبور و شکیبا باش و به

طرزی نیکو از آنان دوری گزین                                       (مزمل/ ۱۰ )

آن گاه که در تنگنای معاش زندگی روزنه ی امید نداری ببخش و انفاق کن و

وسعت رزق از من بخواه                                             ( سباء/ ۳۹ )

آن گاه که می خواهی خوشبختی را گرم در آغوش گیری تسلیم درگاه من باش

                                                                                ( زمر/ ۵۴ )

آن گاه که در طوفان مشکلات در حال خم شدن و بریدنی؛ پس تو بدون هیچ جزع و

تشویش صبر نیکو پیش گیر                                        ( معارج/ ۵ )

آن گاه که در شرایط سخت با انبوه حل نشدنی ها رو به رو شدی پس تو نام خدای

بزرگوار خود را به ستایش یاد کن                                ( حاقه/ ۵۲ )

آن گاه که قلبت در احسان به دیگران می تپد بکوش بر هر که احسان کردی اصلا

منّت مگذاری                                                            ( مدثر/ ۱۶ )

آن گاه که خواهان رسیدن به سرزمین سبز بندگی هستی مرا بپرست تا به راه

راست هدایت شوی                                                 ( یس/ ۶۱ )

آن گاه که می خواهی ثروتمندترین و توانگرترین باشی مالت را در راه من صرف کن

تا آن را زیاد کنم                                                      ( تغابن/ ۱۷ )

آن گاه که روحت در حسرت یک سنگ صبور در تب و تاب است ؛ به هنگام صبح و

شام خدای را تسبیح بگوی                                    (آل عمران/۴۱)

آن گاه که منیّت و غرور در بند بند وجودت ریشه دوانید سجده کن و تقرّب بجوی

                                                                            ( علق/ ۱۹ )

آن گاه که در ورطه ی غفلت و بی خبری از یاد خدا غرق در نعمت شدی؛ به هوش

باش که در عرصه ی آزمون الهی به سر می بری     ( جن/ ۱۷ )

آن گاه که مغرور به زندگانی دنیا شدی هوشیار باش که شیطان در فریب توست

                                                                            ( فاطر/ ۵-۶ )

آن گاه که خواهانی لحظه به لحظه نعمت بر تو افزون گردد نعمات الهی را شاکر

باش تا آن ها را زیاد کنم                                         ( ابراهیم/ ۷ )

آن گاه که در فراز و نشیب زندگی غافل از یاد خدا در حال بریدنی ؛ از رحمت لایزال

الهی مأیوس مباش                                        (عنکبوت/۲۳ )